تبليغاتX
به نام غربت

تولد تولد تولدت مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:49 توسط غریبه |


نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست

بشنو از دل ، دل حریم کبریاست

نی بسوزد خاک و خاکستر شود

دل بسوزد خانه ی دلبر شود. 

هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:30 توسط غریبه |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:28 توسط غریبه |


پدرم می گفت شب قبل از تولدم رگبار سختی می آمد. آسمان آنقدر غصه داشت که دیگر باران هم دلش را آرام نمی کرد .... آسمان تیغه های ریزش را بر سر همه پرت می کرد تا شاید کسی متوجه این اتفاق شوم شود .......... ولی هیچ کس .... آسمان و زمین هشدار می دادند و باز هم ..... هیچ کس .... فردای آن روز .. من متولد شدم .. نمی دانم چه اسراری در به دنیا آمدنم بود ........می دانستم کسی من را نمی خواهد ...... به همین دلیل هم گریه می کردم ... و شیشه های پنجره هم .......... 
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 10:29 توسط غریبه |


خيانتى كه بوى خون مى داد

ایران - پرونده يك مرد كه با همدستى زن خيانتكار، نقشه قتل شوهر وى را اجرا كرده بود، با صدور كيفرخواست به دادگاه كيفرى تهران رفت.
به گزارش خبرنگار جنايى ما، اوايل آبان ۸۶ مأموران گشت پليس در كيلومتر ۲۰ جاده امامزاده هاشم پيكر بى جان مرد جوانى را يافتند كه با ضربه هاى كارد به قتل رسيده بود.پس از شناسايى هويت جهانبخش - 35 ساله - خانواده او نيز شناسايى شدند. برادر قربانى در نخستين بازجويى ها از اختلاف شديد جهانبخش و همسرش ليلا - 28 ساله - پرده برداشت و گفت: از مدت ها قبل ميان آنها درگيرى و اختلاف وجود داشت.بنابراين كارآگاهان به دستور بازپرس روشن رئيس شعبه سوم دادسراى جنايى تهران، همسر مقتول را به بازجويى فراخواندند.وى ابتدا با ضد و نقيض گويى هايش سعى كرد كارآگاهان را گمراه كند، اما وقتى با بررسى مكالمات تلفن هاى شخصى اش، ارتباط پنهانى او با مردى بيگانه فاش شد، ناچار لب به اعتراف گشود. وى گفت: چند سال قبل با مرد جوانى آشنا شدم. مى خواستم از همسرم طلاق بگيرم تا با «حميد» ازدواج كنم، اما شوهرم جهانبخش حاضر به طلاقم نبود.يك روز كه با حميد تلفنى صحبت مى كردم، شوهرم متوجه موضوع شد و مرا تهديد به مرگ كرد. پس از آن ارتباط ما كمتر شد تا اين كه چند هفته بعد شوهرم تصميم به سفر گرفت. من نيز حميد را به خانه دعوت كردم تا با هم راه چاره اى پيدا كنيم، اما درحالى كه مشغول صحبت بوديم، ناگهان شوهرم به خانه برگشت و بين او و حميد درگيرى شديدى رخ داد. حميد هم با ضربه هاى كارد شوهرم را از پا درآورد و جسد شوهرم را نيز با خودرو به جاده شمال برده و همانجا رهايش كرد.بدين ترتيب متهم اصلى پرونده دستگير شد و به جنايت اعتراف كرد.پس از صدور قرار مجرميت براى مرد و زن جنايتكار صبح ديروز داديار اظهارنظر دادسراى جنايى تهران با صدور كيفرخواست براى حميد وى را به اتهام قتل عمد مستحق مجازات قصاص دانست. ليلا نيز به اتهام معاونت در قتل عمد مجرم شناخته شد

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 16:53 توسط غریبه |


سلام به همه

عیدتان مبارک روز پدر رو هم به مردان  نیک دوبل تبریک میگم

امیدوارم خوبو خوش باشین خیلی وقته آپ نکردممی خوام دوباره شروع کنم

امتحانام تمام شده منتظر نتایجم دلم تو خونه گرفته

خیلی وقته کسی ازم یادی نکرده

دنیا این شدهعجب روزگاریست یک خواهش همیشه یاد اطرافیانتان باشید

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 16:47 توسط غریبه |


 هرچي مهربونتر باشي بيشتر بهت ظلم ميکنن هر چي صادق تر باشي بيشتر بهت دروغ ميگن هر چي دلسوزتر باشي بيشتر سرت کلاه ميذارن هر چي قلبتو آسونتردر اختيار بذاري راحت تر لهش ميکنن

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:12 توسط غریبه |


سلام

سلامی به تلخی زهر که تلخی

 ان از شیرینی عشق او تلخ تر است

خوب این دفعه دیگه واقعا نابود شدم

واقعا واقعا واقعا....

میدونید چرا چون...

ولش کن.

همین قدر بهتون بگم که  دیگه حتی دلی هم برام این دفعه باقی نمونده که


بخوام دوباره زیرش آب بریزم تا شاید دوباره


گلاش باز شه و یه زنبور دوباره روش بشینه و دوباره نیشم بزنه و بره


و منو مثل یه خاره خشک بی ثمر تو کویر بی پناهی تنهام بزاره

امیدوارم که خوب باشید من که زیاد جالب نیستم

از همه چیز خسته شدم ۲ هفته هم هست کلاسام شروع شده اما نرفتم

خیلی بده انسان هدفی نداشته باشه ببینه یکی همه پل هایی که داشته به آرزوهاش

و امیدهاشو ویران کرده و برای خودش می خندهولی تو نتونی چیزی بش بگی

دیگه هیچ چیز نمی تونه سر گرمم کنه انگار دنیا برام تمام شده

کاش یکی بود انقدر می زدم تا این بغضم می شکست تا می تونستم تمام این

بدی هارو با اشکام پاک کنم

دلم گرفته غم  اجازه نمی ده خوشحال باشم  کاش می تونستین بفهمین دیدن دیوانه

شدنم چه حس بدیه

کمکم کن ای خدا

ای مانده بی کس و تنها

تنهاتر از تمامی تن ها

حتی میان شهر غم گرفته تنهایی

رو کن به عشق

و یاس را به فراموشی بسپار

این را بدان که خدا آن تنها

تن های تنهای عاشق را

تنها نخواهد گذاشت

حتی برای یک لحظه زیرا آن حقیقت روشن خود

تنهاترین وجودِ وجود است.

 

تمامش كن...درست عين من، كه تمام شدم و چقدر زيبا ! كه با اين گونه تمام شدن هنوز هم ميشود براي تو نوشت

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 15:49 توسط غریبه |


سلام

بازم اومدم اما خیلی خسته و دل شکسته تر از همیشه

گفتم بزار یک ترم نت رو بزارم کنار یکم درس بخونم اما حاصلش خیلی بد بود

دلم برا همتون تنگ شده بود امیدوارم شما خوب باشید

این چند روز خیلی به عشق های این زمونه فکر کردم هر چی بیشتر می فکرم بیشتر از

عشق متنفر می شم می گی چرا!؟

چون اگر یکی عاشق یکی دیگه باشه چرا با ۱۰ تا دیگست و به ۱۰۰ تا دیگه هم میفکره

من خیلی از اونای که ادعاشون می شود رو دیدم که این جوری بودن

تو این زمونه عشق راا با هرزگی اشتباه گرفتن کاش اینجوری نبود

دیروز یک چیز دیدم از همه بدم امد یک زن شوهر دار داشت برای یک پسر ضعف می کرد

اه چرا مردم اینجوری شدن ............

منتظر نظرهاتونم

وااااااااااااااااای کمی پیش یک چیزی دیدم که ۱ماه واقعآ دوست داشتم ببینم

کاش شما هم بودین می تونستین مثل من از این صحنه لذت ببرین

بزار بگم چی دیدم با دوستام بیرون بودم آخر شب بود امدم خانه کمی بعدش برق ها رفت

همه  خواب بودن داشتم فکر می کردم چه یک رنگی با حاله چرا خیلی از ما ۱۰۰۰ رنگها از

این یک رنگی می ترسیم تو این فکر ها بودم حس فضولیم گل کرد گفتم برم ببینم از پنجره کوچه

چه شکلی شده آخه پنجره اتاقم به کل کوچه مشرفه و شیشه رفلکس آن باعث علاقه شدیم

به آن شده خلاصه گفتم برم ببینم این کوچه ای که هر لحظه انسان نماهای ۱۰۰۰ رنگی ازش

عبور  می کنن چه شکلیه وااااای دیدم کوچه با نور مهتاب یک فضای وصف ناپذیری به خود گرفته

و از آن همه رنگ و انسان نما ها به دوره ............ببخشید سرتون رو درد اوردم

دلم گرفته از تنهای


این روزها چقدرهوای تو می کنم


حتی غروب گریه برای تو می کنم


گاهی کنار پنجره می نشینم و


چشمی میان کوچه ، رهای تو می کنم


خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی


یاد تو ، یاد مهرو وفای تو می کنم


خود نامه ای برای خود می نویسم و


آن را همیشه ، پست به جای تو می کنم


وقتی نامه می رسد از سوی من به من


می خوانم و دوباره هوای تو می کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:15 توسط غریبه |


آه ای خدای بزرگ و مهربون :

     نويسـم رازهـايـي كه نهـان است

         چه حاجت ؟ غم ز چشمانم عيان است

    قـلم مي گريد از اين حـال زارم

        نه من حـال دلـم را مي نـگارم

    كه اين تنـهايي و سنگيـني درد

        دل من را شكست و پر ز خون كرد

    و هر روزي هـزاران بار تا شـام

        دلم مي ميـرد و مي گيرد آرام

   دل خونيـن خود در دسـت گيرم

        و شب ها را به سوگش مي نشينم

    برايـش نغـمه هايي مي سرايم

        به پايـش عقده ها را مي گشايم

    دگر با من كسي درد آشنا نيست

        دگر در قلب ها گويي خدا نيست

    شكسته در گلويـم حجم فرياد

        زمانه نـاله هايـم برده از ياد

    زمـانه تا به كي با من چنـيني؟

         مگر سـخت است لبخنـدم ببيني؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 11:53 توسط غریبه |


از این نیامدن و قصد رفتن کردنت....

می خواهم بنویسم اما دستهایم می لرزد ....

چه کردی با من؟....

چه خواستم ز تو که دریغ میکنی؟چه خواستی که نکردم؟....

غم نبودنت به جانم نیشتر میزنداما درمانی نیست که به مقابلش روم....

آخر تو تنها امید بودی تنها دعای شبانه ام....

می خواهم بنویسم....

از چشمانی خیس و دلی در اندوه نشسته از آرزوها ودعاهای بیهوده....

هنوز دستانم میلرزد اما باز هم می خواهم عقده نشکفته ی دل را با نوشتن باز کنم...

نمی نویسم چگونه می پرستمت...

می نویسم که مردنم را در پایت باور نداری....

می نویسم که من همان جزیره متروک بودم....

ای که بی من قصد رفتن می کنی....

می خواهم بنویسم اما چه سود ؟!تو که نخوانده دوررش می اندازی.... 

چه سود از نوشتن وقتی گریه هایم نتوانست تو را از رفتن باز دارد....

دیگر نمی خواهم بنویسم....

دیگر نمی خواهم بگویم چه قول ها دادی و چه قسم ها خوردی ....

نمی خواهم بنویسم که چگونه دستی که به نیاز بسویت دراز شده بود رد کردی....

نمی خواهم بنویسم که می توانی فراموش کنی....

اما نا نوشته می دانی که هرگز فراموشت نخواهم کرد ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 0:11 توسط غریبه |


دلم تا شاخه ای غم در خودش کاشت

ترک های عمیقی باز بر داشت

چه می شد چون تمام مردم شهر

شب تنهایی من مونسی داشت؟

اگر با غم موافق می شدی باز

پر از داغ شقایق می شدی باز

اگر خال وخط وچشمی نبودند

دلا آیا تو عاشق می شدی باز؟

شبی که در کنار غم غنودم

چه با احساس از دریا سرودم

تمام شب دو چشمم اشک می ریخت

چه ساعت ها که بی تو با تو بودم!!

غمم در فهم امثال شما نیست

مرا جز گریه یاری باوفا نیست

اگر چه عشق یعنی درد، اما

دل عاشق به درمان مبتلا نیست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 0:53 توسط غریبه |


سرمشق های اب بابا یادمان رفت/رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

گل کردن لبخندهای همکلاسی/در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

ترس از معلم.حل تمرین پای تخته/آن روزهای بی کلک را یادمان رفت

راه فرار از زنگهای اول مشق/ای وای ننوشتم آقا .یادمان رفت

ان روزها را انقدر شوخی گرفتیم/جدیت تصمیم کبری یادمان رفت

در گوشمان خواندند رسم آدمیت/آن حرف ها را زود اما یادمان رفت

فردا چه کاره می شوی موضوع انشا/ ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت

دیروز تکلیف آب -بابا بود و خط خورد/ تکلیف فردا فردا نان و بابا یادمان رفت
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 0:28 توسط غریبه |


زندگی به مرگ گفت :

                                     چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟

مرگ حرفی نزد!!!

زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه

                                                                   من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی

مرگ ساکت بود!!!

 زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!!

                                                                زنده کجا ، گور کجا ؟

                                                                                      دخمه کجا ، نور کجا ؟

                                                                                                           غصه کجا، سور کجا ؟

 اما مرگ تنها گوش می داد!!!

زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟

و مرگ آرام گفت :

                    تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:57 توسط غریبه |


  عشق و صدات یه روزی همدم و همرازم بود

                                     یاد و نگات نبودی محرم اسرارم بود

     من از صدای بارون به حرف تو رسیدم

                                      از اون چیک چیک ناودون به عشق تو رسیدم

     رها کردی دلم رو تو سرمای نگاهت

                                       تو رفتی و شکستم نشستم چشم به راهت

     میخوام تا صبح با چشمام برات گریه کنم من

                                        با این دل تیکه پاره اشک و هدیه کنم من

     یه روزی برمیگردی میگی شدی پشیمون

                                         مگه من واست نگفتم عاشقتم

     تو منو بردی از یاد اما بدون همیشه

                                          حرفای پوچ و خالیت واسه رفتنت دلیل نمیشه

i wan to die

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:24 توسط غریبه |


    
 

شاپرکزیر این طاق کبود، یکی بود، یکی نبودشاپرک

مرغ عشقی خسته بود، که دلش شکسته بود

قلباون اسیر یه قفس، شب و روزش بی نفسقلب

همه آرزوهاش، پر کشیدن بود و بس

شاپرکتا یه روز یه شاپرک، نگاشو گوشه ای دوختشاپرک

چشش افتاد به قفس، دل اون بد جوری سوخت

قلبزود پرید روی درخت، تو قفس سرک کشیدقلب

تو چش مرغ اسیر، غم دلتنگی رو دید

شاپرکدیگه طاقت نیاورد، رفت توی قفس نشستشاپرک

تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست

 

قلبشاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیمقلب

بریم تا اون بالاها سوار ابرها بشیم

شاپرکیه دفعه مرغ اسیرنگاهش بهاری شدشاپرک

بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد

قلبشاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو  دیدقلب

با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید

شاپرکدیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشتشاپرک

توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت 

قلبتا یه روز یه باد سرد، میون قفس وزیدقلب

آسمون سرخابی شد سوز برگ از راه رسید

شاپرکشاپرک یخ زد و یخ، مرد و موندگار نشدشاپرک

چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد

قلبمرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپردقلب

نگاهش به آسمون، تا که دق کردش و مرد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 11:37 توسط غریبه |


روزها میگذرند و زمانی میرسد که سالها از عمرت گذشته است.همه زندگی
 
 گذشتن است و حس نکردن لحظه ها. لحظه هایی که روزی برای تو خاطره
 
 میشوند. خاطراتی که تورا آنگونه که هستند متحول میسازند. شاید آرام و
 
شاید غمگین و یا هیچکدام.تصور حتی یک لحظه از این همه بنظر ساده 
 
 می آید اما زمانی که آن را با وجود خود حس کنی می یابی که اکنون که و
 
کجا هستی در سرزمین آرامش یا سرزمین غم و اندوه ویا خلاء سردرگم.
 
همه آنچه بر ما میگذرد آزمایش است. آزمایشی که طراحی اش را
 
خداوند بزرگ انجام میدهد و بعد از طراحی این ما هستیم که که از آن سربلند
 
 بیرون آییم یا اینکه سرگشته و شکست خورده. 
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 19:23 توسط غریبه |


وقتی که خاکم میکنن بهش بگین پیشم نیاد


بگیدکه رفت مسافرت بگید شماره ای نداد


یه جور بگین که اخرش از حرفاتون حول نکنه

 طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه


دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید


هرچی که خاطره دارم بریدو از بیخ بکنید


نذلرید ازاسم من هم یه کلمه جا بمونه


نمیخوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه


برو آتیش به قلب من نزن ... بذار نگاهت از یادم بره


بذار واسه همیشه قلب من چال بشه و من کلی خاطره


برو نمیخوام ببینی خونه ی من خالی شده


همدم من به جای تو ریگ های پوشالی شده


اون که میگفت میمرد برات دیدی راست راستی مرد


رفتو همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد


بهش بگید نشست به پات بهش بگید نیومدی


بگید هنوز دوست داره با اینکه قیدشو زدی


نشونیه قبرمنوبهش ندین خوب میدونم میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه


( میخوام رو سنگ قبرم اینه باشه طلوعی که خیلی غم انگیز شد


قشنگترین خاطره عمرم غروبی که خیلی دل انگیز شد


رو سنگقبرم بنویس روزی اومد با امید و اخر حالا بدرقه راهش داغی که موندش رو دل مادر )

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 15:29 توسط غریبه |


       دوست ندارم شب تمام بشود


               دلم می خواهد ستاره ها همیشه در اطرافم
باشند


       و ماه چراغ خلوت تاریک من باشد                              

   دلم می خواهد شب یکریز و پیوسته ادامه داشته باشد

   دلم می خواهد خدا کنار من بنشیند و برایم شعر بخواند

دلم می خواهد همهء رنجها را فراموش کنم


     همهء دردها , هراسها , دغدغه ها و غصه ها را دوربریزم

     دلم می خواهد فقط تو با شی و عطر تو آسمانها را بشوید

 

دوست ندارم شب تمام بشود

حیف است این خلوت ساده به هم بخورد

دلم می خواهد امشب به هیچ قفسی فکر نکنم


  دلم می خواهد آن سوی
میله ها باشم

رها و سبک در جاده ای که می آید تا به تو برسد

 

دلم می خواهد امشب فقط من وتو باشیم

و چتری که فرشته ها از رنگین کمان برایمان ساخته اند

 

 بالای سرمان باشد

دلم می خواهد قبل از اینکه نا قوسها برای همیشه سکوت کنند


و پاره های
ابرها بر سرم بریزد

دست در دست تو در خیا بانهای سبز بهشت قدم بزنم

نمی دانم تو هم امشب احساس مرا داری یا نه؟ 

دلم میخواد مثل غریبه
                            یه گوشه ی دنجی بشینم
                           باخودم
                                                               تنهای تنهاو بی کس
دلم میخواد مثل پرستو
                           کوچه های غم وببینم
                           که دیگه
                                                      میخوام کوچ کنم بمیرم
دله تنها و غمگینم
                        به هوای دله دیگه پرنگیره
تک تنها و سبک بار                                    به هوایی پر بگیره

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 15:24 توسط غریبه |


دارم باز از تو مینویسم که غم تو دلم نشینه

دارم مینویسم که سادم و ساده ترینم

دارم میخونم عاشقم و عاشقترینم

کاش میتونستم بگم از قلبی که شکسته شده

کاش میشد بنویسم از این دل که خسته شده

کاش میتونستم کاری کنم که تو بمونی پیشم

کاش میشد بنویسم کنارم بمون، نرو از پیشم تو رو خدا

میخام بگم که بعد تو قلبم بد جور شکسته شده

میخام بدونی که دست و پام به غم بسته شده

هرشب عاشقونه با اشک چشمام برات میخونم

اشک چشمام میرن و میگن، من آخرش تنها میمونم

تنها همصدام در و دیوار و این دل پاکم

شاید برگردی اما موقعی که من زیر خاکم

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 14:27 توسط غریبه |


 
  • ما همانجا که بت خويش شکستيم، نشستيم
    ما چو در کوي خرابات نشستيم ، شکستيم


  • همه کس را به ره خويش بخوانديم ، شب و روز
    گر چه رسواتر و بدنام تر از خويش ، نجستيم


  • دل نداديم اگر، بر خم گيسوي نگاهي
    دل به بيداد و ستم نيز، نبستيم، نبستيم


  • بس شنيديم که گفتند چنانيم و چنينيم
    ما همانيم که بوديم و همينيم که هستيم


  • دل به دريازدگان را ز کسي بيم نباشد
    دل به دريا زدگانيم، نترسيم که مستيم


  • دل ما، گر چه شکستند به اين سنگ دلي ها
    شاد از آنيم که حتي دل موري نشکستيم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 1:9 توسط غریبه |


شب بود و خوابم نمی اومد

 یک لحظه دلم هوای بچگی ها مو کرد

 آه...آه... اون موقع ها همه چی رنگی بود

 رنگهای شادِ شاد، قرمز،سبز، صورتی،آبی و..
.
 اون موقع هاهمه دوست داشتنی بودن بازی ها دلچسب بون

 دل ها مهربون بودن ، چشم ها پر بود از شوق شور زندگی، آره زندگی

 ولی

 ولی حیف، حیف که گذشت ، گذشت اون زمون ها

 حال چی؟ همه چی تک رنگ شده

 آره همه جا خاکستری شده، دیگه هیچکس هیچکسی رو دوست نداره

 قلب ها همه سنگ شده

 چشم ها همه سرد و پر درد شده

 دیگه کسی زندگی نمی کنه ، همه فقط زنده هستن

 فقط زنده . . . . . .

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 12:15 توسط غریبه |


دلم براي خودم مي سوزه.... براي دوست داشتنهام..... براي خواستنهام........ براي تك تك اين دونه هاي اشك.....كه توي تنهايي مي بارن و من........ به كي مي تونم بگم چي تو دلم ميگذره........اخخخ خـــــــــــــــــــــــــــــدا!!!....... من ادمم.......منه لعنتي....... منه حقير و بي ارزش...... بنده ي توام....... تويي كه نمي دونم به چه جرمي .......محكوم اين دنيام كردي...... محكوم اين زندگي ....... محكوم اين لحظه هاي زشت و.......... پر از بي ارزشي!................ چه كنم كه دلم.....به جبر اين دنيايي كه تو ساختي.... از سنگ نيست؟! ....... چه كنم كه اونقدر پر از حماقتم....... كه نديدن ها هم..... برام دليله دلتنگيه؟!......... دليل حسرت داشتن....... حسرت ديدن...... خواستن................... و هميشه نبودن........ نبودن...........نبودن....... من رويا نمي خوام!........خاطره نمي خوام!........من اين گذشته ي لعنتي رو كه..... هميشه برام پر از اشك و دلتنگيه نمي خوام!!!.......خدايا!...........منم يكي مثل همه...... مثل خيليها....... تا كي بايد اين باشه زندگيم؟!........ يا از سنگم كن......... يا......... نجاتم بده از اينهمه دلتنگي و..........بغض.................. تو گوشم پره از فرياد بي اعتنايي ....... مگه ازت نخواستم؟!........مگه بهت نگفتم خداجونم........ اگه قراره بازهم رفتن .....اينجور تلخ لحظه هام رو باروني كنه...... پس نذار كه باشه..... كه بياد .........كه بشه زندگيم........... بشه دليل شادي و غمم...... بشه بهونه ي...... درك ثانيه ها.......... پس.......... چرا؟!............ چرا صدامو نمي شنوي؟! ........مگه چقدر بدم كه........تو هم فراموشم كردي؟!.........

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11:3 توسط غریبه |


 


گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن ....
.آدما انگار براي ما دعا نمي کنن...
گريه کن حالاحالا از هم بايد جدا باشيم ....
بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم...
گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم ...
به خداي آسمونامون گلايه مي کنم...
گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم ...
تنهايي ، براي سنگيني غصه کم بوديم...
گريه کن ، سبک ميشي ، روزاي خوب يادت مياد ...
گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد...
گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد ...
واسه مشکلاتي که ، بودش و هست و حل نشد...
گريه کن واسه همه ، واسه خودت ، براي من ...
توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن...
گريه کن تا آينه شه ، باز اون چشاي روشنت ......
واسه موندن لازمه ، فداي گريه کردنت
اي کاش به دل کسي پا نمي گذاشتيم و
کسي به دلمون پا نمي گذاشت
اي کاش اگه کسي به دلمون پا گذاشت ديگه
دلمون تنها نمي گذاشت
اي کاش اگه يه روز دلمون رو تنها گذاشت
رد پاشو روي دلمون جا نمي گذاشت

شصت پا در دهان صفایی داشت

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:47 توسط غریبه |


ديشب  دوباره كنار پنجره به ياد تو ستاره بارون شدم , دوباره توي هواي كوچه به خاطرت خيس از نم بارون شدم

ديشب دوباره چشام هواي چشماتو كرد ديشب دوباره دلم دلتنگيه دستاتو كرد 

ديشب دوباره درو به خاطرت نبستم , ديشب دوباره دلو براي توشكستم

ديشب كه دفتر عشقو ورق مي زدم دوباره اسمتو تو گوشه گوشه اون نوشتم 

 ديشب ديدم ديگه داره دلم برات تنگ ميشه... فاصلمون خيلي وقته كه داره پررنگ ميشه

نمي دونم بدون تو تا كي طاقت ميارم ...

خدايااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا)):

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:37 توسط غریبه |


تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو

 تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو

 

 

 

 

 تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت

گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو

 

 

 

 

 تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو

تو بگو که نا اميدي من ميشم اميد تو

 

 

 

 

 تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها

 مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو

 

 

 

 

تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون

 به خدا قسم ميگم  گريه کنه براي تو

 

 

 

 

اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي

 ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو

 

 

 

 

 کاش تموم نميشد اين روزا ، اين خاطرها

تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:23 توسط غریبه |


بر رو ی سنگ قبرم بنویس......

 

یه فرشته، لب دریا، مثل رویا، وای چه زیبا

یه فرشته، پاک و معصوم، وای چه آروم

انگاری، همین الان ،اومده دنیا

یه تولد، لب ساحل، یه تبسم، از ته دل

یه آدم که دیگه نیست تنهای تنها

یه فرشته که با گریه هاش نوشته

همه ی  فرشته های گمشده پیدا بشن دنیا بهشته........

 

 

 

 

// تنهایی خیلی سردمه//

 

دلتنگی هاتو برداربه روی قلبم بذار

تکیه بده روی شونم ، توی این مسیر دشوار

اگه منو نمی خوای حرف دلم رو گوش کن

فقط برای یکبار ، بعدش.............. خدانگهدار

تنهایی خیلی سخته وقتی چشامم براه

وقتی که شب سیاهه وقتی بدون ماهه

تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم

تنها می مونه دستم با این دل شکستم

دلتنگی هامو بردار پیش خودت نگهدار

هر وقت که تنها شدی منو بیادت بیار

داری می ری نمی خوام وقت تو رو بگیرم

این حرف آخرمن ...دوستت دارم...دوستت دارم ، میمیرم

تنهایی خیلی درده اگه نیای تو خوابم

وقتی تو اضطرابم، تو هم ندی جوابم

تنهایی خیلی سرده، وقتی پیشم نباشی

آتیشم نباشی ،بیدار میشم نباشی

 

 تنهایی خیلی سردمه.......................(خدا).

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:53 توسط غریبه |


ازدست تونیست دل من ازگریه پره مثل توطاقت نداره واسه توهردم میباره

 

دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن نباشی بی توبازمی میرن ومیریزن

 بی توهر دم می بارن

 

توتموم دنیامی توتموم حرفامی توهمه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی

 

یه ستاره داره چشمک میزنه از آسمون، داره دل مو میبره، میبره بی نام ونشون

 

اون ستاره همون چشمای تو،توآسمون داره پرپرمیزنه دلم واسه دیدن اون     

 

        توتموم دنیامی توتموم حرفامی توهمه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:50 توسط غریبه |


تقدیم به رویای ذهن و قلبم (مریم)

  

به خدا همیشه از خدا میخوام، لحظه ی جدایمون سرنرسه

تا همیشه پا به پای هم باشیم اما ،این کوچه به آخر نرسه

نگو تا ابد باید تنها باشم ،آرزوهای منو ازم نگیر

من میخوام با تو باشم، با خود تو

 عشق من ،عشقمو دست کم نگیر

عشقمو دست کم نگیر

این همه شادابی یه روزی حروم میشه

 کوچه هم تموم نشه،عمرمون تموم میشه

تا ابد با من باش، همه ی هستی من

هستی مو ازم نگیر، حرف رفتن رو نزن!..........

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:49 توسط غریبه |


یه زمان خیلی سال پیش وقتی آدم ها ناراحت میشدن
یه چیزی از گوشه ی چشمشون مثل یه قطره می چکید
احساس قشنگی داشت ولی هیچکس اسمش رو نمی دونست
بعدا همی عاشقها جمع شدن و اسم این قطره رو گذاشتند
اشک و اسم این احساس رو گریه!


گریه کن برای دردهام   گریه کن برای خونه
گریه کن برای این دل    که نمی تونه بمونه
گریه کن برای دردهام   گریه آغاز جنونه
گریه کن اگه می تونی  که تو دل غمی نمونه
اگه میشنوی صدامو     یا که میبینی نگامو
دل من تنهای تنهاست  تو ندیدی گریه هامو
گریه کن برای رفتن       گریه کن برای مردن
گریه کن برای قلبی      که با چشمهای تو سوختن
اگه می شنوی صدامو   یا که میبینی نگامو
دل من تنهای تنهاست   تو ندیدی گریه هامو.........................


 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:45 توسط غریبه |